الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

83

الغدير ( فارسي )

مرزبانى گفته است : « عباسه » دختر سيّد براى من حديث كرد و گفت : پدرم به من مىگفت : در روزگارى كه كودك بودم مىشنيدم كه پدر و مادرم امير مؤمنان را دشنام مىدهند ، من از خانه بيرون مىآمدم و گرسنه مىماندم و اين گرسنگى را بر بازگشت به جانب آنها ترجيح مىدادم و چون علاقه به دور بودن داشتم و از آنها بدم مىآمد شبها را در مساجد بروز مىآوردم ، تا گرسنگى ناتوانم مىكرد و به خانه ميرفتم و خوراكى مىخوردم و بيرون مىآمدم . چون كمى بزرگ شدم و به عقل خود رسيدم و شاعرى را آغاز كردم ، به پدر و مادرم گفتم : مرا بر شما حقى است كه نسبت به حقى كه شما به گردن من داريد ، ناچيز است . بنابر اين چون به حضورتان آيم ، مرا از بدگوئى به امير مؤمنان بر كنار داريد . چه اين كار ، مرا رنج مىدهد و دوست نمىدارم كه به مقابلهء با شما ، عاق شوم . آنها به گمراهى خويش ادامه دادند و من از نزد آنان بيرون آمدم و اين شعر را براى آنها نوشتم : اى محمّد ! از شكافندهء عمود صبح بترس . و تباهى دين خويش را با سامان بخشيدن به آن از بين ببر . آيا برادر و جانشين محمّد را دشنام مىدهى ؟ و با اين كار ، به رسيدن رستگارى اميد مىدارى . هيهات ، مرگ بر تو ! و عذاب و عزرائيل به تو نزديك باد . تا آخر ابياتى كه در غديريات مذكور افتاد . آنها تهديد به قتلم كردند و من به نزد « عقبة بن مسلم » آمدم و آگاهش كردم ، گفت : ديگر به نزد آنها مرو و منزلى براى من فراهم كرد كه به دستور وى همهء چيزهائى كه به آن نياز داشتم ، در آن خانه آماده شده بود . و وظيفه اى برايم معين كرد كه كمك هزينهء زندگيم بود . و نيز مرزبانى گفته است : پدر و مادر سيد به على ( ع ) كينه مىورزيدند و سيّد شنيده بود كه آنها پس از نماز بامدادى ، على را لعن مىكنند . پس اين